آیه نفی سبیل:«وَ لَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً» (نساء/141) و خداوند هیچ‌گاه برای کافران نسبت به اهل ایمان راه تسلط قرار نمیدهد.

عدم منافات «قُلْ إِنَّ اللَّهَ یضِلُّ مَنْ یشاءُ وَ یهْدِی إِلَیهِ مَنْ أَنابَ» (رعد: ۲۷) با عدل الهی

ترجمه آیه فوق این است كه: «بگو در حقیقت خداست كه هر كس را بخواهد بی‌راه می‌گذارد و هر كس را كه (به سوی او) بازگردد به سوی خود راه می‌نماید.» و آیاتی دیگر در قرآن وجود دارد كه انسان را مختار می‌داند. إِنَّا هَدَیناهُ السَّبِیلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً(۱) ما راه را به او نشان دادیم، یا سپاسگزار خواهد بود یا نا سپاس. با توجه به این دو آیه، همیشه اعمال و كردار انسان نتایج و ثمرات و بازتاب خاصی دارد. از جمله اینكه. اگر عمل نیك باشد، نتیجة آن روشن بینی و توفیق و هدایت بیشتر به سوی خدا و انجام اعمال بهتر است.

چنانچه می‌فرماید: یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یجْعَلْ لَكُمْ فُرْقَانًا وَیكَفِّرْ عَنْكُمْ سَیئَاتِكُمْ وَیغْفِرْ لَكُمْ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ(۲) (ای كسانی كه ایمان آورده‌اید! اگر تقوا و ترس از خدا داشته باشید خداوند بشما فرقان بخشد. با تقوا و ترس از خدا و دوری جستن از پلیدیها خداوند انسان را به پله بالاتری راهنمایی می‌كند كه قدرت تشخیص حق از باطل را داشته باشد و اگر دنبال زشتیها برود تاریكی و تیرگی قلبش افزون گردد و به سوی گناه بیشتر سوق داده می‌شود. ناگاه تا سرحد انكار خداوند می‌رسد، ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِینَ أَسَاءُوا السُّوءَی أَنْ كَذَّبُوا بِآیاتِ اللَّهِ وَكَانُوا بِهَا یسْتَهْزِئُونَ(۳) (آخر سرانجام كار آنان كه بسیار به اعمال زشت و كردار بد پرداختند این شد كه به حق كافر شده و آیات خدا را تكذیب و تمسخر كردند.) زیرا معصیت دل را تاریك كند و چون بسیار شود به ظلمت كفر انجامد.

و در آیه دیگر می‌فرماید: فَلَمَّا زاغُوا أَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ(۴) (هنگامی كه از حق برگشتند خداوند دلهای آنها را برگردانید.) بنابراین انتخاب راه خوب یا بد از اول در اختیار خود ما است. این حقیقت را وجدان هر انسانی قبول دارد. هدایت و ضلالت در قرآن به معنای اجبار بر انتخاب راه درست یا غلط نیست. بلكه هدایت به معنای فراهم آوردن وسائل سعادت و اضلال به معنای از بین بردن زمینه‌های مساعد. بدون اینكه جنبة اجبار به خود بگیرد و این فراهم ساختن یا برهم زدن اسباب نتیجة اعمال خود انسان ها است.(۵)

اعمال انسان با شكل‌گیری شخصیت انسان ارتباطی تنگاتنگ دارد كه از هم جدا نمی‌شوند. یعنی آنچنان كه كارهای نیك در شخصیت انسان اثر مثبت می‌گذارد كارهای بد و زشت در شخصیت انسان اثر منفی خواهد داشت. «ان الحسد لیاكل الایمان كما تأكل النار الحطب»(۶) (حسد ایمان را می‌خورد و از بین می‌برد همچنانكه آتش هیزم را).

انسان در قبال گناهی كه انجام می‌دهد سه مجازات می‌بیند:(۷)

۱. مجازات قراردادی (تنبیه و عبرت) مانند قصاص، شلاق، حبس و... .

۲. مجازات اخروی كه در صورت مجازات اوّل و توبه فرد، این مجازات برداشته می‌شود.

۳. مجازاتی كه با گناه رابطة تكوینی و طبیعی دارد. این مجازات از مجازاتهایی است كه رابطة علّی و معلولی با جرم دارند. یعنی، معلول جرم و نتیجة طبیعی آن است این كیفرها را مكافات عمل یا اثر وضعی گناه می‌نامند. مثلاً شرابخواری علاوه بر اینكه زیانهای اجتماعی به بار می‌آورد صدمه‌های روانی و جسمی بر شخص شرابخوار وارد می‌آورد. این اثر تكوینی ارتكاب جرم مزبور است. اصرار برگناه انسان را به سر حد انكار خداوند می‌كشاند و این تأثیر وضعی و طبیعی گناه در دنیا است كه خداوند در انجام گناه قرار داده است.

بنابراین باید توجه داشت كه قرآن برای هدایت تمام جهانیان نازل شده و علت اینكه در برخی از آیات قرآن هدایت را مخصوص پرهیزكاران معرفی كرده است، این است كه تا مرحله‌ای از تقوا در وجود انسان نباشد (یعنی مرحلة تسلیم در مقابل حق و پذیرش آنچه هماهنگ با عقل و فطرت است) محال است انسان از هدایت كتابهای آسمانی و دعوت انبیاء بهره بگیرد. به تعبیر دیگر افراد فاقد ایمان دو گروهند:

۱. گروهی كه در جستجوی حقند و این مقدار از تقوا در دل آنها وجود دارد كه هر جا حق را ببینند می پذیرند.

۲. گروهی افراد لجوج و متعصب و هواپرست هستند كه نه تنها در جستجوی حق نیستند بلكه هر جا آن را بیابند برای خاموش كردن آن تلاش می‌كنند. مسلماً قرآن و هر كتاب آسمانی دیگر تنها به حال گروه اول مفید بوده و هست و گروه دوّم از هدایت آن بهره‌ای نخواهند گرفت. و این گروهند كه خداوند بر قلبهای آنان مهر می‌زند و علت این مهر زدن بر دلهای آنان اصرار و لجاجت آنها در برابر حق و استمرار ظلم و بیدادگری و كفر است. كه این امور پرده‌ای بر حس تشخیص آنها است چنانچه در آیات دیگر آمده: بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَیهَا بِكُفْرِهِمْ فَلا یؤْمِنُونَ إِلا قَلِیلا(۸) (خدا به سبب كفر بر دل آن ها مهر نهاد كه بجز اندكی ایمان نیاورند) و «یطْبَعُ اللَّهُ عَلَی كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ.(۹)

و أَفَرَأَیتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَی عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَی سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَی بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَنْ یهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَفَلا تَذَكَّرُونَ(۱۰) ای رسول ما می نگری آن را كه هوای نفسش را خدای خود قرار داده و خدا او را دانسته (و پس از اتمام حجت) گمراه ساخته و مهر برگوش و دل او نهاده و بر چشم وی پردة ظلمت كشیده (لذا سخن خدا را نمی‌شنود فكر در عاقبت خود نمی‌كند و آیات الهی را به چشم مشاهده نمی‌نماید.) پس او را بعد از خدا دیگر كه هدایتش خواهد كرد؟ آیا متذكر این معنی نمی‌شوید (كه جز راه خداپرستی دیگر همه گمراهی است).

ملاحظه می‌كنید كه سلب حس تشخیص و از كار افتادن ابزار شناخت در آدمی در این آیات معلول عللی شمرده شده است مانند: كفر، تكبر، ستم، پیروی از هوا، سركشی، لجاجت و سرسختی در برابر حق. در واقع این حالت عكس العمل و بازتاب اعمال خود انسان است. و چه خوب سروده مولوی:

این جهان كوه است و فعل ما ندا باز آید سوی ما از كه صدا

امام باقر ـ علیه‌السّلام ـ در این زمینه فرموده: هر بنده‌ای در دلش نقطه سفیدی است كه چون گناهی كند خال سیاهی در آن پیدا شود سپس اگر توبه كند آن سیاهی برود و اگر باز دنبال گناه برود آن سیاهی زیاد می شود تا روی سفیدی را بپوشاند، و چون سفیدی پوشیده شد دیگر صاحب آن دل هرگز بخیر نگراید و همین است، گفتار خدای عزوجل «نه چنین است. بلكه آنچه مرتكب شدند بر دلشان زنگاری بست»(۱۱) كلا بل ران علی قلوبهم ما كانوا یكسبون

به بیان ساده تر : بر پایه آموزه های دین مبین اسلام ، در سرشت و فطرت بنی آدم ، شناخت خدا حك شده است ، لیكن پس از تولد ، تربیت وی تحت تاثیر شرایط فرهنگی خانواده و زادگاه او قرار می گیرد ، این شرایط می تواند حركتی در راستای تحكیم خواستگاه فطرت باشد و یا در مسیر مخالف فطرت . این مهم در احادیث مورد توجه واقع شده است ، در حدیثی امام صادق (علیه السلام ) در تفسیر آیه فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیهَا(۱۲) فرمود: فطرهم علی التوحید . یعنی

خداوند بشر را با سرشت خدا پرستی آفریده است.(۱۳) و نیز پیامبر گرامی اسلام می فرماید: كل مولود یولد علی الفطرة حتی یكون ابواه یهودانه و ینصرانه یعنی هر فرزندی با فطرت الهی زاده می شود و این پدر و مادر او هستند كه وی را به دین یهود و نصرانیت در می آورند.(۱۴) بر این پایه مرحله اول هدایت همگانی است و هیچكس گمراه آفریده نشده است ، و اگر پس از تولد گمراه می شود ، از سوی خانواده های آنان می باشد نه از جانب خدا .

با این همه خداوند بنی آدم را رها نكرده و عنصر هدایت دیگری را در نهاده او قرار داده است و آن عقل و خرد است كه در پرتو راهنمایی های عقل می تواند درست و نادرست را بیابد و حق و باطل را تشخیص دهد و بر این مهم نیز در آیات و روایات ، پرداخته شده است .

در حدیثی با مضامینی بسیار بلند ، امام كاظم (علیه السلام ) به هشام بن حكم ، جایگاه عقل تبیین كرده است ، كه ما به یاد كرد فراز هایی از آن می پردازیم :

یا هشام ان لله علی الناس حجتین ، حجة ظاهرة و حجة باطنة ، فاما الظاهرة فالرسل و الانبیاء و الائمة (علیهم السلام) و اما الباطنة فالعقول . ای هشام خدا را بر مردمان دو حجت است ، حجت آشكار و حجت پنهان ،حجت آشكار پیامبران و فرستادگان و امامانند و حجت پنهان عقل های مردمان.(۱۵) بر این پایه، خداوند مرحله دوم از هدایت را نیز بر بنی آدم ارزانی داشته تا گمراه نگردد.

یا هشام ان الله تبارك و تعالی بشر اهل القعل و الفهم فقال: فَبَشِّرْ عِبَادِی الَّذِینَ یسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولَئِكَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُولَئِكَ هُمْ أُولُو الألْبَابِ ای هشام خداوند در كتاب خود به اهل عقل و فهم بشارت داده و فرموده است : بشارت ده به كسانی كه سخنان را می شنوند و از آنچه خوب و پسندیده است ، پیروی می كنند ، اینان كسانیند كه خداوندشان هدایت فرموده و اینان صاحبان عقل و درایت هستند..(۱۶) و...(۱۷) بر پایه تبیین حدیث ، كسانی كه حتی در تربیت خانوادگی بر خلاف مسیر فطرت ، یهودی و نصرانی شده اند ، می توانند سخنان خوب و هدایت گر را تشخیص دهند و در راه فطرت قرار گرفته و هدایت گردند . با این همه اگر كسی دچار خمودگی عقل شده باشد و هوای نفس او بر عقلش غالب گردد ، خداوند با فرستادن پیامبران و ابلاغ سخنان خود به مردم، سومین مرحله هدایت را پیش روی آنان گذاشته تا گمراه نگردند. پیامبران با وحی الهی ، فطرت های خفته را بیدار وعقلهای خمود را هشیار می كنند . در فراز دیگری از حدیث امام كاظم (علیه السلام ) آمده : یا هشام ما بعث الله انبیاءه و رسله الی عباده الا لیعقلوا عن الله ، فاحسنهم استجابة احسنهم معرفة و اعلمهم بامر الله احسنهم عقلا . ای هشام خداوند پیامبران و فرستادگان را به نزد بندگان از آن جهت فرستاد تا حقایق را از طریق خدا بیاموزند، این است كه هركسی نیكوترین پذیرش را از پیامبران داشته باشد بر شناختی نیكوتر دست یافته است و هر كسی از كار خدا بیشتر آگاه باشد از عقل نیكوتری برخوردار است.(۱۸)

اما اگر كسی از پیامبران الهی نیز روی گرداند و مرحله سوم از هدایت را نپذیرد ، در حقیقت تمام راه های هدایت را به روی خود بسته است و چنین كسی با اختیار خود گمراهی بدون بازگشت را برگزیده است و در این مرحله است كه گفته می شود خداوند او را گمراه كرد یعنی راه هدایت جدیدی پیش روی او نگذاشت و این نه از بخل خداوند است بلكه از آن روست كه آدمی پا به نقطه ای گذاشته است كه دیگر هدایت در او بی اثر است و برایش فایده ای ندارد. در همین راستا در فراز دیگر همان حدیث آمده : یا هشام ثم ذم الذین لا یعقلون فقال وَمَثَلُ الَّذِینَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِی ینْعِقُ بِمَا لا یسْمَعُ إِلا دُعَاءً وَنِدَاءً صُمٌّ بُكْمٌ عُمْی فَهُمْ لا یعْقِلُونَ(۱۹) ای هشام خداوند كسانی را كه تعقل نمی كنند نكوهش نموده و فرموده : حكایت كافران ، چون حكایت كسی است كه حیوانی را كه جز صدا و ندایی (مبهم چیزی) نمی شنود ، بانگ زند (آری كافران) كرند و لالند و كورند (و) درنمی یابند.(۲۰) در این فراز از حدیث كسانی را كه تمامی راه های هدایت را بر روی خود بستند ، با استناد به آیه قرآن ، تشبیه حیواناتی كرده است كه هر چه آدمی با آنان سخن می گوید چون معنای سخن قابل درك او نیست ، گمان می برد كه آدمی تنها بانگ و فریاد سر داده است ، آری كافران كه گوش خود كر نمودند تا سخن حق نشنوند ، چشم خود كور كردند تا حق را نبینند و زبان خویش بریدند تا سخن حق بر زبان جاری نشود ، هر چه كه خداوند به او راه هدایت نشان دهد بی فایده است ، بسان همان حیوان كه از سخن آدمی تنها فریادش را درمی یابد، نه معنایش را.

حاصل مطالب یاد شده آن است كه خداوند بنی آدم را در سه مرحله :فطرت ، عقل و وحی، هدایت می كند و اگر كسی نپذیرد ،دیگر هدایت او بی فایده بوده و خداوند او را رها می كند و چون رها شود بر ضلالت و گمراهی بدون بازگشت دچار گردد و معنای گمراه كردن خدا همین است و این نه تنها با عدل الهی منافاتی ندارد ، بلكه عین فضل الهی و فراتر از عدل خداوند است.

پی نوشتها

۱. انسان: ۳.

۲. انفال: ۲۹.

۳. روم: ۱۰.

۴. صف: ۵.

۵. مكارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، تهران، دارالكتب الاسلامیه، چاپ یازدهم، ۱۳۷۱، ج ۱، ص ۱۵۱.

۶. کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافی، چاپ اسلامیه، سال ۱۳۸۸، ج ۲، ص ۲۳۱.

۷. مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، قسمت عدل الهی، انتشارات صدرا، چاپ سوم، ۱۳۷۴ش، ج ۱.

۸. نساء: ۱۵۵.

۹. مؤمن: ۳۵.

۱۰. جاثیه: ۲۳. و مكارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، انتشارات اسلامیه ۱۳۷۳ش، ج۱، ص ۱۵۱.

۱۱. كلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافی، ترجمه حاج سید جواد مصطفوی، ج۳، باب ذنوب، حدیث ۲۰.

۱۲. روم : ۳۰.

۱۳. كلینی، الكافی ، اسلامیه ،ج۲ ،ص۱۳.

۱۴. علامه مجلسی ،بحار الانوار ، اسلامیه، ج۵۸،ص ۱۸۷

۱۵. كلینی ، الكافی، اسلامیه، ج۱ ، ص ۱۲ ، ح۱۲.

۱۶. زمر: ۳۷ و ۳۸ .

۱۷. كلینی ، الكافی، اسلامیه، ج۱ ، ص ۱۲ ، ح۱۲.

۱۸. همان

۱۹. بقره:۱۷۱

۲۰. كلینی ، الكافی، اسلامیه، ج۱ ، ص ۱۲ ، ح۱۲.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکزمطالعات حوزه.