«إنَّ هذِهِ أُمَّتُکمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّکمْ فَاعْبُدُونِ؛ اين است امت شما كه امتي يگانه است، و منم پروردگار شما، پس مرا بپرستيد.» ‌(انبیا/۹۲)

تاريخ انبياء در قرآن(ذوالقرنین)

ذوالقرنين
1. ذوالقرنين به عنوان يک پيامبر مطرح نشده است، بلکه به عنوان يک جهانگرد صاحب هنر، اما متدين و مؤمن مطرح شده است. قرآن مجيد مى گويد: (انّا مکّنّا له فى الارض و آتيناه من کلّ شيئ سبباً)؛ يعنى (ما براى او در پهنه زمين امکاناتى فراهم کرديم و از هر پدي ده اى دستاويزى به او سپرديم) (کهف/86).
سبب، يعنى دستاويز و يا ريسمانى که از بالا به پايين مى آويزند. گويا منظور قرآن مجيد، يک وسيله ارتباطى باشد که با سرعتى خارق العاده در آسمان پرواز کند و يا در دشت و هامون حرکت کند.
قرآن مجيد، کلمه (سبب) و (اسباب) را به همين معنى استعمال کرده است. از جمله مى گويد: (من کان يظنّ أن لن ينصره اللّه فى الدنيا و الآخرة فليمدد بسبب الى السماء ثم ليقطع فلينظر هل يذهبنّ کيده ما يغيظ) (حج/15)؛ هرآن که مى پندارد خداوند در دنيا و در آخرت او را يارى نخواهد کرد، چه بهتر که دستاويزى به سوى آسمان فراز کند، و سپس ارتباط آن دستاويز را از زمين قطع کند و به آسمانها برود، سپس بنگرد که آيا با اين حيله و اين وسيله مى تواند بر آتش خشم خود آبى فرو پاشد؟ و از جمله قرآن مجيد مى گويد: (ام لهم ملک السموات و الارض و مابينهما فليرتقوا فى الاسباب) (ص/10)؛ يعنى : آيا ملک و پادشاهى آسمانها و زمين و آنچه در ميان آسمان و زمين است، در اختيار مشرکين است؟ اگر چنين است، بايد بر وسائل سفر آسمانى سوار شوند و از قلمرو خود ديدن کنند.
و باز قرآن مجيد مى گويد:(وقال فرعون يا هامان ابن لى صرحاً لعلّى ابلغ الاسباب. اسباب السموات فأطّلع الى اله موسي…) (مؤمن/36) يعنى: (فرعون به هامان وزير گفت: برجى بلند بنيان کن تا برآن برج عالى بالا روم و بعد از صعود برآن برج عالى به وسيله اى دست يابم ک ه بتوانم بر آسمانها صعود کنم و لااقل از فرود آسمانها سرک بکشم و خداى موسى را بيابم.)
با توجه به معانى اين کلمه (سبب) که از قرآن استنباط شد، آن سببها و دستاويزها و وسيله ها که ذوالقرنين به اختراع و اکتشاف آن موفق شده بود و توانست اقصى نقاط شرق و غرب و شمال زمين را طى کند، از وسائل فنى علمى بوده است مانند بالن که با نيروى گاز پرواز کند ويا چترى که با وزش بادهاى موسمى پرواز کند. البته با در دست داشتن اين گونه وسائل، شور و شوق سياحت و جهانگردى در انسان افزون مى شود.
2. در سفر به غرب دو نکته قابل بحث وجود دارد: نکته اول جنبه ادبى و هنرى دارد و آن بيان منظره غروب خورشيد در ميان دريا است که ذوالقرنين را به ياد کارگاه ذوب فلزات مى اندازد. قرآن مجيد گويد: ذوالقرنين بر لب دريا ايستاد و به منظره غروب خورشيد مى نگريست که اي ن منظره جالب در ديدگاه او مجسم شد که يک قرص آهن و فولاد گداخته را براى آب دادن وارد ظرف آب کنند که با داخل شدن قسمتى از آهن گداخته آب ظرف به حالت غليان در مى آيد و شعاع رنگارنگى پديد مى آورد و اين نکته مى رساند که ذوالقرنين بايد از هنرمندان و متفکران و م هندسان عهد خود باشد که غروب خورشيد، منظره کارگاه ذوب فلزات و آب دادن آنها را به خاطر او آورده است.
البته بايد توجه داشت که منظره طلوع خورشيد، گرچه از افق دريا باشد، چنين منظره جالب و بديعى را ايجاد نمى کند، زيرا در سحرگاهان بخار دريا تقليل مى يابد و قرص خورشيد به هنگام طلوع از افق دري، فقط به صورت قرص نورانى ديده مى شود، بى آن که شعاع آن طولانى و رنگ ارنگ باشد ومنظره دلفريبى ايجاد کند. برخلاف هنگام غروب خورشيد که با تابش چند ساعته، افق دريا کاملاً از بخار آب انباشته خواهد بود و شعاع خورشيد در فضاى آبگونه بخار، به رنگهاى مشعشع جلوه مى کند و بسيار دلربا و دلفريب مى گردد.
نکته دوم مربوط به حسن تدبير و سياست صحيح او درحل و فصل امور و روش حکيمانه او در رفع اختلاف است. قرآن مجيد مى گويد: (قلنا يا ذاالقرنين إمّا أن تعذّب و إمّا ان تتّخذ فيهم حسناً)؛ يعنى (ما به ذوالقرنين گفتيم: يا بايد همه ٌ آنان را عذاب کنى و يا روش نيکى درب اره آنان اتخاذ کنى) و اين جمله مى رساند که آن قوم روى هم رفته بايد سر به شورش و طغيان زده باشند که همگى سزاوار عذاب گشته باشند، وگرنه يک ملتى که هنوز حجت برآنان تمام نشده باشد و ايمانى به آنان عرضه نشده باشد، مستوجب عذاب نخواهند بود.
و چون قوم مزبور همگا ن ياغى و طاغى نبوده اند، بلکه جمعى از آنان در برابر ياغيان تسليم شده وحکومت آنان را پذيرفته اند، لذا ذوالقرنين مى گويد: (أمّا من ظلم فسوف نعذّبه ثمّ يردّ الى ربّه فيعذّبه عذاباً نکراً. و أمّا من آمن وعمل صالحاً فله جزاء الحسنى. و سيقول له من أمرنا يسراً) ؛ يعنى اين جماعت شورشى به دو دسته جدا از هم تقسيم شده اند. جمعى ياغيان و ستمگرانى هستند که هسته اصلى شورش را تشکيل داده اند و براى در دست گرفتن قدرت به قتل و غارت پرداخته اند، اينان را بزودى کيفر مى دهم و معدوم مى سازم و قهرى است که چون به پيشگاه خداوند درآيند به عذابى ناهنجار و ناشناخته گرفتار آيند. و آن جماعتى که ايمان بياورند وخطاى گذشته را اصلاح کنند، درنزد خداوند، پاداش نيکى خواهند داشت و ما نيز با سادگى و صفا با آنان مقابله خواهيم کرد. واين درست، همان سيره و روش است که حضرت على (علیه السلام) با شورشيان بصره در جنگ جمل در پيش گرفت.
3. با توجه به آن که قرآن مجيد، ذوالقرنين را به عنوان پيامبرى از پيامبران الهى به او مأموريت داده باشد ويا همراه او باشد که حکم خدا را به او ابلاغ کنند، و يا آن که همه حکم خدا براساس مذهب خداپرستى و آئين الهى براى او مکشوف بوده باشد، آن چنان که اميرالمؤمن ين درباره شورشيان جمل به فرمان ويژه رسول خدا عمل کرد و لذا از اميرالمؤمنين به عنوان ذوالقرنين امت ياد شده است. و ازهمين جا مکشوف مى شود که ذوالقرنين قرآن، نمى تواند کورش کبير باشد و نه مى تواند اسکندر مقدونى باشد، زيرا آنان به روز قيامت ايمان نداشته اند و از پيامبران الهى پيروى نمى کرده اند.
علاوه براين که کورش کبير با ملل مغلوب مانند يک ديپلمات عمل مى کرد تا قلوب آنان را به سوى خود جلب کند و فکر شورش به مغز آنان وارد نشود، حتى در سفر به ليدى، کرزوس رئيس شورشيان را عفو کرد و فرمان داد کسى او را نيازارد گرچه با اسلحه به آنان حمله کند وچون تسل يم شد او را تا پايان زندگى در آغوش عزت و آسايش جاى داد.
برخلاف کورش، اسکندر مقدرونى، مردى خونخوار و خون آشام بود وهم ويرانگر و يغماگر و موقعى که درسال 336 قبل از ميلاد، شهرهاى يونان عليه او شورش کردند، در شهر طيبه چنان قتل عامى به راه انداخت وچنان شهر را ويران کرد که شورشيان سراسر کشور مرعوب شدند. اسکندر سى ه زار تن را به بردگى فروخت و شش هزار تن را از دم تيغ گذراند و جز خانواده يک شاعر، هيچ کس جان سالم به در نبرد.
4. در سفر شرق، براى ذوالقرنين هدف مخصوصى وجود نداشته است، بلکه بعد ازمراجعت به مرکز، براى سياحت و گردش و چه بسا نشرمعارف به سوى شرق مى رود، ولى چون نکته جالبى در اين سفرمشاهده نشده و يا براى امت اسلامى آموزنده و جالب نبوده است، لذا قرآن مجيد فقط به ذکر س فر مبادرت کرده و منتهااليه شرق را که به دريا منتهى مى گشته است، آخرين منزل او ياد کرده و تذکر مى دهد که در آن نقطه زمين مردمان به صورت وحشى زندگى مى کرده اند و حتى لباس برتن نداشته اند، قرآن مجيد توضيح نمى دهد که دراين منطقه زمين، ذوالقرنين چه سنتى را اع مال کرد و چه دست تفقدى بر سر آن قوم کشيد. فقط مى گويد: (و قدأحطنا بما لديه خبراً).
5. با توجه به اين که ذوالقرنين براى سرکوبى شورشيان و مرتدان به غرب رفته و سپس براى سياحت شرق زمين را زير پا نهاده و به مرکز آسيا برگشته است، سفر سوم او قهراً بايد به سوى شمال باشد و يا به سوى جنوب. وچون در منطقه خاورميانه خشکى زمين به سمت جنوب چندان ادام ه ندارد، قهراً سفر ذوالقرنين به سوى شرق آسيا صورت گرفته است که تا قطب شمال و به اصطلاح تاريخ نويسان قديمى تا (ظلمات) خشکى همچنان ادامه دارد.
سفر شرق با کلمه (مشرق خورشيد) و سفر غرب با کلمه (مغرب خورشيد) تا حدودى مسير ذوالقرنين و منتها اليه سفر را مشخص کرد. در سفر شمال، قرآن مجيد کلمه (بين السدين) را به عنوان منتها اليه سفر نام مى برد تا مسير سفر نيز مشخص گردد. حال اگر منظور از (سدّين) دو سد ط بيعى و به تعبير ديگر دو کوه مرتفع و ديوار مانند باشد، بايد به جست وجوى دره هاى تنگ و کوهستانى شمال آسيا رفت و محل سد ذوالقرنين را پيدا کرد.
6. قبل از اين که ذوالقرنين به محل معهود برسد، با جماعتى از قبائل کوهستانى برخورد نمود که در اثر قلت مراوده و برخوردار نبودن از وسائل ارتباطى، ضمناً دوربودن از مراکز تمدن، سخن اقوام و ملل جهان را درک نمى کردند و هر چند که ذوالقرنين با زبانهاى مختلف آشنايى داشت، نتوانست تفاهم کاملى با آنان برقرار کند و تنها با زبان بين المللى (ايماء و اشاره) تفاهم کردند که يأجوج و مأجوج، ازاين تنگه کوهستانى هجوم مى آورند و دراين منطقه به قتل و غارت مى پردازند، شما که قدرت فنى داريد و در هنر مهندسى تا آن حد مسلط هستيد که ب ا وسائل غيرمعمول خود را به اين منطقه رسانيده ايد، بهتر آن است که براى ما سدى بسازيد که مانع هجوم اين اقوام گردد و ما هزينه اين سد را به شما پرداخت مى کنيم.
ذوالقرنين گفت: نيرو و قدرتى که خداوند در اختيار من نهاده است مرا از دريافت خراج و هزينه شما مستغنى ساخته است، ولى شما بايد با نيروى انسانى و مصالح ساختمانى لازم مرا يارى کنيد تا اول براى شما ديوارى از سنگ بسازم. عبارت قرآن چنين است: (… فأعينونى بقوّة أجع ل بينکم و بينهم ردماً). ردم، يعنى ديوارى که با سنگ و ملاط ساخته شود. اگر ملاط نداشته باشد به آن رضم مى گويند و به تعبير فارسى سنگچين، اين ردم به عنوان قالب تهيه شد نه به عنوان خود سدّ.
ولى سبک قرآن چنين است که مسائل را به صورت کلاسيک، تدريس نمى کند، بلکه با اشاره از آن مى گذرد و بعداً از تفصيل همان اشاره بهره بردارى مى کند. لذا مى گويد: ذوالقرنين گفت: (آتونى زبرالحديد حتى اذا ساوى بين الصدفين قال انفخوا)؛ يعنى آهنپاره بياوريد. آوردند و در ميان آن قالب ديوارى ريختند، تا آن حد که وسط آن در و ديوار سنگى پرشد، سپس وسائل کوره را فراهم کرد و گفت: در کوره بدميد تا آهن پاره ها سرخ شود.
قرآن مى گويد: (تا آن گاه که ميانه دو صدف پرشد، و نمى گويد: ميانه دو ديوار)، زيرا آن دو ديوار سنگى به صورت دو قالب صدف ساخته شد تا قسمت وسط، به صورت يک شئ شلغمى درآيد و مقاومت سد برابر سيلابها به حد کفايت برسد. و چون در کوره ها دميدند و آهنپاره ها را سرخ و گداخته کردند، مس گداخته و سرب گداخته بر روى آهنپاره هاى گداخته ريختند تا آن که ميان دو صدف پر شد و مسها و سربهاى آب شده با آهنهاى گداخته درهم رفت و در نتيجه سدى فلزى ساخته شد صاف و لغزنده همچون ديوار که بالا رفتن از آن سد و سوراخ کردن آن و خراب کردن آن ممکن نيست و لذا ذوالقرنين پس از اتمام ساختمان سد گفت: (هذا رحمة من ربّى فاذا جاء وعد ربّى جعله دکّاء وکان وعد ربّى حقّاً)؛ اين ساختمان با اين کيفيت و کميت از دانش غيبى پروردگار است وخواهد پاييد وخواهد ماند، بى گزند حوادث، ولى چون وعده روز رستاخيز فرا رس يد، اين سد نابود شود که گويا نبوده است. وعده روز رستاخيز حق است.)
7. مسائل آموزنده اين قسمت متعدد است. از جمله طمع نبستن ذوالقرنين به خراج است و دريافت بودجه سدسازى که شيوه مردان خدا همين است. آنان به شکرانه رحمت و فضلى که ازجانب خدا دريافت داشته اند، آن رحمت و فضل را به رايگان در اختيار ديگران قرار مى دهند و حتى انتظا ر قدردانى و تشکر هم ندارند. تنها انتظارى که ذوالقرنين از مردم داشته است، کمک کردن آنان با نيروى انسانى لازم بوده است که آن نيرو همراه ذوالقرنين نبوده است وآوردن سنگ و آجر به حدى که بتواند قالب سد را بالا ببرد و نيز مس و روى و سرب که قهراً همراه ذوالقرنين نبوده است و يا هيزم و کوره و آهنپاره هاى قراضه. از جمله هندسه سد سازى اين است که بايد ابتدا قالب سد به وسيله ردم و آجرچينى يا سنگچينى و يا تخته بندى آماده شود و سپس با سيمان و شن انباشته شود و يا با آهنپاره ها و سرب گداخته پرشود. در ضمن قالب سد به صورت دو قالب صدف منحنى باشد که فشار سيلاب و تراکم ميليونها متر مکعب آب در پشت سد، باعث نشود که سد را بغلتاند چنان که امروزه مى بينيم، سدهاى آجرى و سدهاى سيمانى به همين صورت ساخته مى شوند.
8. مفسرين اسلامى درجمله (حتى اذا ساوى بين الصدفين) صدفين را به معنى دو تيغ کوه گرفته اند، درحالى که صدف به معناى کوه نيامده است. آن دو کوهى که سد در وسط آن ساخته شد، به نام (سدين) ياد شده است که گفت: (حتى اذا بلغ بين السدين)؛ يعنى تا آن گاه که ذوالقرنين به ميان دو کوه صاف و راست همانند سدّ رسيد. منتها دو سدى که در مقابل هم ساخته باشند و فاصله ميان اين دو سد طبيعى گذرگاه اقوام و ملل وحشى، ويا موجودات غيرطبيعى باشد که مردم اين طرف کوهستان ازشرّ آنان در امان نباشند و قهراً تقاضا کنند که اين تنگه به وسيله س دى صاف و راست ومرتفع مسدود شود تا گذرگاه بسته شود. البته بعد از مسدود شدن گذرگاه، پشت آن سدّ به صورت درياچه در مى آيد، زيرا به خاطر شيب دره ها و گذرگاهها قهراً آب آن سمت کوهستان در پشت سد جمع خواهد شد و فشار آب، امکان دارد سد را بغلتاند و بشکند، لذا سد ر ا به صورت شلغمى مى سازند.
گذشته ازاين توضيحات اگر منظور از صدفين دو ديوار منحنى نباشد تا به صورت قالب درآيد، چگونه امکان دارد کوره بندى کنند و قراضه هاى آهن را سرخ کنند تا سرب و روى به داخل خلل و فرج آنها بدود، وچگونه ممکن است، قراضه ها به صورت ديوار بر روى هم صاف و درست مى ايست د و نه سرب آب کرده به زير قراضه هاى مى دود، بلکه، اگر سدى فراهم شود، شيب دار وهمانند تپه خواهد بود که صعود برآن آسان خواهد بود و نتيجه اى عايد نمى شود.
واگر تصور کنيم که سدّ را با خشتهاى آهنين ساخته باشند، نه با قراضه هاى آهن به اين صورت که ذوالقرنين کوره آهن گدازى ساخته باشد و سپس از خشتهاى آهنين استفاده کرده باشد، نيازى به سرب و روى نبود که بر روى آن ريخته شود، آن چنان که قرآن مى گويد: (افرغ عليه قطرا ً)، بلکه آهن گداخته را در قالب سدّ مى ريختند وزحمت خود و زحمت مردم را صدبرابر نمى کردند. حتى اگر از خشت آهن استفاده مى کردند، نيازى به کوره بستن نبود که خشتهاى آهنين را سرخ کنند، بلکه مانند خشت و آجر، يک رگ خشت آهنى مى گذاشتند و داخل درز خشتها را با سرب و مس گداخته و ذوب شده پر مى کردند، مانند سد باب الابواب که درز خشتهاى آجرى را با سرب مذاب پر کرده اند.
9. چنان که اشاره کرديم، برخى يأجوج و مأجوج ر، اقوام وحشى مغول و تاتار و خزر گرفته اند، وبرخى آنان را موجوداتى از جنس بشر و غيرطبيعى مى دانند که تنها از اسپرم مرد و بى کمک تخمک بانوان به وجود آمده اند. در هرحال، شناخت اين قوم تأثيرى در مسائل تربيتى ندارد واگر موجودات غيرطبيعى بوده اند، اينک منقرض شده اند و اگر اقوام وحشى بوده اند، با گذشت قرنها با تمدن آشنا شده اند. نکته اى که باعث خطاى مفسرين و مورخين شده است وهنوز انتظار دارند که سدّ يأجوج و مأجوج باز شود واين قوم ـ با هر قيافه اى که دارند ـ مانند سيل بنيان کن به شهرها هجوم آورند، آن است که در آيات قرآن درست نينديشيده اند.
قرآن مجيد مى گويد: (و حرام على قرية اهلکناها انهم لايرجعون. حتى اذا فتحت يأجوج و مأجوج و هم من کل حدب ينسلون. واقترب الوعد الحق… )؛غدقن شده است که اقوام هلاک شده مانند قوم عاد و ثمود به دنيا باز گردند، مگر آن روز که سدّ يأجوج و مأجوج باز شود و مردم ازگور ه، ويا از تپه هاى گورستان برخيزند و به سوى ميعادگاه رستاخيز بدوند. و هنگامه روز قيامت نزديک شود و چشمهاى کافران خيره بماند که اى واى امروز بر ما ستمگران چه خواهد گذشت. (انبياء/95ـ97)
دراين آيه سخن از گشوده شدن سدّ است، ولذا کلمه (فتحت) مؤنث آمده است، يعنى در عوض آن که بگويد (حتى اذا جاء وعد اللّه بالقيام من الاجداث) گفته است: (حتى اذا فتحت يأجوج و مأجوج)، زيرا در داستان ذوالقرنين و يأجوج و مأجوج گفته بود: (فاذا جاء وعد ربى جعله دکاء) ؛ يعنى( اين سد موقعى گشوده خواهد شد که روز موعود قيامت فرا برسد؛ آن روز که همه مردم در عرصه قيامت داخل هم بلولند و موج بزنند) (کهف/97ـ98) وچون اين سدّ گشوده شود، غدقن از رجوع هلاک شدگان برطرف شود و آنان را نيز مانند قوم عاد و ثمود به دنيا بازگردانند تا س زاى کردار خود را ببينند.
10. در زمينه ذوالقرنين روايات فراوانى رسيده است که بايد در تفسيرها و تاريخها ملاحظه شود، و يا به کتاب بحار الانوار که جامع همه حديثها و روايتهاست، چه روايات اسلامى و چه روايات اسرائيلى. دراين جا از کتاب کمال الدين شيخ صدوق به ذکر دو حديث اکتفا مى رود. حد يث اول از حيث سند صحيح است، و سند دوم از طريق اهل سنت و طريق آن از مردمان مطعون خالى است:
ابوجعفرباقر(علیه السلام) فرمود: ذوالقرنين، پيامبر نبود، بلکه بنده شايسته خدا بود که خدا را دوست مى داشت و در بزرگداشت دين خدا کوتاهى نمى کرد، خدا هم او را دوست مى داشت و در بزرگداشت او کوتاهى نکرد. ذوالقرنين قوم خود را به تقوا و پرهيزگارى دعوت کرد، مردم بريک جانب فرق او کوفتند و او را زخمى کردند. ذوالقرنين مدتى از مردم کناره گرفت و پنهان شد، و دوباره به سوى مردم آمد و آنان را به تقوى دعوت کرد و باز به جانب ديگر سرش کوفتند. در ميان امت اسلامى نيز همانند ذوالقرنين وجود دارد.
مردى ازاميرالمؤمنين پرسيد: ذوالقرنين با چه نيرويى مشرق و مغرب جهان را پيمود؟ على(علیه السلام) پاسخ داد که خداوند، ذوالقرنين را با نيروى ابر يارى داد که ابر در برابر او مسخر و رام بود. وسائل حرکت آسمانى براى او فراهم شد. نور، در اختيار او قرارگرفت که شب و روز او ي کسان بود..
يوشع بن نون(علیه السلام)
بعد از جدا شدن موسى و هارون از قوم بنى اسرائيل، زعامت آن قوم در اختيار يوشع بن نون قرار گرفت. يوشع که از وارد شدن به شهر بيت المقدس نااميد شد، قوم بنى اسرائيل را به سوى اريحا حرکت داد که در شمال شرقى بيت المقدس قرار دارد. درآن جا قوم بنى اسرائي ل به زعامت يوشع جنگهايى کردند و شهر را به محاصره گرفته بودند.
در آن شهر مردى که او را بلعم باعورا ناميده اند زندگى مى کرد. آن مرد بر آئين الهى و دين يکتاپرستى ابراهيم مى رفت و از مسائل مذهبى آگاه بود. مردم شهر به او التجا بردند که با هر وسيله اى که مى تواند، قوم بنى اسرائيل را از ورود به شهر مانع شود و آن مرد به خا طر رفع خطر از قوم و ملت خود و ازخويشان و فاميل خود، فکرى انديشيد وگفت: زنان روسپى شهر را با زاد و توشه اى که درخور سپاهيان باشد به اردوگاه بنى اسرائيل روان سازند، تا سپاهيان بنى اسرائيل به زنا آلوده شوند و چون محاصره شهر، چندى به طول انجامد، در اثر خشم و عذاب الهى به امراض گوناگونى دچار شوند و شهر اريحا ازخطر سقوط رهايى يابد.
داستان اين مرد در تفاسير و تواريخ مذکور است. آنچه در قرآن ياد شده است فقط اشاره اى به بلعم باعورا است که مى گويد:
(واتل عليهم نبأ الذى آتيناه آياتنا فانسلخ منها فأتبعه الشيطان فکان من الغاوين… )
اعراف/175ـ176
داستان آن مردى را تلاوت کن که نشانه هاى معنوى ومعارف مذهبى را بدو آموختيم و او را به سوى تعالى سوق مى داديم، ولى او خود به سوى زمين پرکشيد و جاودانه درخاک لانه گرفت و ازخواسته هاى نفسانى پيروى کرد. داستان آن مرد، داستان سگ است که اگر بر او بتازى پارس کن د و اگر او را وانهى پارس کند. داستان آن کافران که آيات الهى ما را تکذيب مى کنند، نيز داستان سگان است که گفتند داستانها را براين قوم مشرک گزارش کن باشد که انديشه نمايند.
ييوشع بن نون بعد از تسلط و قدرت بر اريحا با دوتن از سران بنى اسرائيل وهمسر موسى درگير مى شود که شرح آن را در تاريخها بايد خواند.

نویسنده: محمد باقر بهبودی

منابع:
نشریه پژوهشهای قرآنی، پياپي 13و 14